آخرين شعر
هلیا
معصوم و ناپرداخته
غرق در کاموا و کلاه؛ شکوفه
شاعرانگیِ واپسین گل
در ستاره ووو آب
در بطن مادری وسیع و همواره شاد
گلبرگ در جوانیِ یک کوچه روزی
محل عبور دو نفر بود
فقط دو نفر
افق سرنوشتشان را مینوشت
تنانگیات در چشم برداشتن از مدادرنگیهای پیراهنش
شاید فقط لغزش چانه و سینه است
انزوای یک نخ از موی دختری که روبهرویم نشسته
قسمتهای تازه و پژمردهی معشوقهی جوانم در شش دقیقه و هشت ساعت
همهجا
و اینجا خفته است
بهنظر جرقهای باوقار بودی
و عشقهای تکراری، ملالآور و رنگآمیز در عصر کافه بیفروغ میشد
بااینهمه دخترانگی، تو، شما، و همهی شماها
تلاش اسب آتش در کام گرفتن از ناف زنی عجول، بدون درنظر گرفتن میخهای سینهاش نبودید
از آغوش یک تکه مانده بود
بقیه، وهم بود و پرستش بود و چوبهای افقیاش
تنها یک ذره از رگههایش، زنده نه،
حتا در خوابی طولانیتر از کمی از زندگیاش
روی ابرهایی که فقط
فقط، چند گِرَم از خاطرهی بارانشان در آیندهای کاملاً شفاف،
تکهای یخ در حباب دستهایش بود
شاید تکان چند تکه از لبهایش
الماسِ آپارتمان 18 سانتیمتریِ مرد و زنی، خوشبخت نه،
بلکه کمی خسته،
لمیده روی تخت باشکوهی در پسِ پردههایی ارغوانی،
فقط
فقط، بهاندازهی 8 سانتیمتر مکعب
یا کمی کوچکتر از آن
بهشکل کُرهای شفاف؛ فقط،
کمی گرفته و غباراندود از خاطرهها
همراهِ کودکی که در حبابی کوچکتر، مدار کیهانیشان را خراش میداد.
پس، همین حالا
هلیا
بدو بدو
و درون شاعرش را بِپَراکَن، چون که او بیاندازه مهربان بوده است
با (Guns ‘N’ Roses) November Rain
جاییکه کالبدیست و هیچ حقیقتی در آن واقعی نیست
و واقعیت آخرین شعاع حلقهی لیوان شیشه، لیوان استیل؛
همهاش، فقط یک لیوان بود
لبهایی به بازی، حرارت را میلغزاند
به جهشکردنی ابدی تا گلِ سرخ
تا رُز
هلیا!
اگر برف نگاهت از شرم نمیافتاد،
مزرعهی نرگس را در شاهرود شخم میزدیم
برای آمادگی بزرگ
برای زیباترین دانه
برای بهترین قطره
برای صمیمیترین مهتاب
برای شاهدانه
هلیا! بگو
خرداد، میتواند تناقض بهار را
برای یک لحظه فریاد، کمتر کند
مثل ردِ یک شبنم روی گلبرگهای کاملاً رُز
فقط سرخ
فقط
فقط بهشکل S با پنج انگشت
با نُه قطرهی شاد؛ با باران
با 6 گلبرگ، فقط
وقتی شبنمهای صبحِ روزِ 27 بهار اسید بود
به مادرم میگویم؛
«دیگر تمام شد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.»
من از چه ابرهای سیاهی در انتظارِ!
به دیدنِ اضطرابِ شگفتانگیز میرفتم
بااینهمه، میترسد عروسک،
افسوس که گل از بوییدنِ عرق گلها میترسد
افسوس؛ نوار بهداشتی نعنایی از زنی که اسمش تقریباً شبیه اسم ما، شیواست میترسد
او
تنها یک نام
او، تنها یک ترانه
و او تنها یک فرشته، کودکیست که میدود
حتا ستاره از اینکه مثل مورچه رویا را پریشان کند میترسد
همان؛ نامِ بینام
سرخ و فقط سایهی مرگبار پراید
از جادویی که میرقصد؛
از جادوگری که چای همدم نمینوشد
هلیا! مادر! و عروسکی که انگشتانت آبستن است!
آیا؟ این شات واقعاً از تو بود؟
چه شکلی از ایستادن (یک سؤال دیگر)؛
هلیا از میان زندگی میدود؛
ستایشِ بیبدیل در هنر سکوت،
نوازش خطرناک در هنر عشقورزی و
در آااااا
چه زنانه پانزده ستارهی متکثر
گل رُزی را بالا میبَرَد
و گل رُزی را به دست چپ، نه دقیقاً مثل قسمتی از گل،
بلکه به رُزی دیگر میدهد.