تبليغاتX
آخرین تانگو
 

 

وای من چه قدر کثیف بودم

وقتی که به بالا افتادم    آخ

در خواب پله ها

بالا و پایین ندارد

قدر پس و پیش می شود

پس من چه...؟

آی

این خانه کجا می رود آ...؟

تو مرا آخر می کشی برج

چه من کثیف بودم

آه اوج من لباس هام

ای بلند

یک روز تو را می کشم

 

+ در ساعت 16:48/سید مرتضا مرتضایی |

 

نمی گم  نشون می دم

 

به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

يه پيرن ، سياه تنم بود

اما صب سفيد پوشيدم

با يه شلوار طلايي

آخه امروز تولدم بود

رفتم حموم ، اصلاح شدم ، دوش نگرفتم

مسواك زدم ، به مو هام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

بهشون شونه زدم ة به موهام دس كشيدم

به اونا ژل نزدم

بهشون نيگا كه كردم ؛ پشتي هاش سيا ، بعضي هاش سفيد ، وسط اش قهوه اي بود

بهشون ژل نزدم

آخه اوروز تولدم بود

مي تونم به آدما اعتماد كنم

مي تونم بگم ولي من امروز به موهام ژل نزدم

مي تونم يه جور نشون بدم

آخه امروز تولدم بود

مي شه تنهايي سوار تاكسي شد

مي تونم يه جوري باشم كه كسي منو نبينه

حتا راننده ي خطي

كه توش آهسته راه  برم

يه گوشه كز بكنم

كه توش آسوده گم بشم

به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

بهشون دروغ  نمي گم

ازشون چيزي نمي خوام

ولي حق دارن نمي گن

اينجوري نشون كه مي دن

به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

از سر صب باد معده هام شروع شد

الانم چن تايي دارم

لباسام برق مي زنن ، به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

آدما دور و برم فاز مي گيرن

از صدا ها گيج مي شين

دس به مو هاتون مي كشين

فوت مي گين ، ها مي كنين

به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

مي شه اعتماد كرد به اونا

نه ، مي شه اعتماد كرد بهشون

پاي عزاداري نشستن ، دنبال پري مي گردن

نه ، نگير فرشته هارو

به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

با مسواكاي خواهرام

به دندونام خمير زدم ، به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

مادرم كاش نمي رف روضه ي همسايه هارو

من بايد برم يه جايي

كجا مي ري ؟ كجا مي ري ؟

مادرم كاش نمي رف

اونا اونجا وايسادن

منتظرن ماشين بياد

آخر خيابونا آفتاب زده

جلومو گرفته برق ديواراي كدخدا   خدا خدا

به موهام ژل نزدم

با اون كه تولدم بود

به موهام ژل نزدم

اونا وايسادن همين جا

كه بگن به من يه چيزي

وي انگار نمي خوان بدن

شعراي سنگين شون رو

معني نداشته ي حنجره هاشون

به موهام ژل نزدم

آخه امروز تولدم بود

مي تونم بگم كه اونا

هر چي كه باشه تو دستم

رو سرم برق مي زنه

يه جوري نشون مي دم

آخه امروز تولدم بود

يه جوري نشون مي دم

به موهام ژل نزدم

 

 

+ در ساعت 20:49/سید مرتضا مرتضایی |

 

 

 

 

پرونده هاي تن ام را باز كرده ام از هم

بي ارتباط ام به آن ها

به وزن خودم افزودم بر زمين

زنم را فرستاده به جايي دور

كه برف دارد

خودم زير باراني ام كه انتظار هوا را مي كشم

مي دهم پسرم  پروازش را بلند كند

به دور زمان

به گردش چرخ و فلك

راست و چپ

چپ به راستي بالا وو پايين مي كند اش

 

 

درگير گرديدن كوچه هاي شمالي ام در تهران

روبه روي غروبي بي راز

كش نشانه اي بردارد

نه اش رنگي كه بنشيند روي دامن

نه آن ها را نگفته ام

پائيز بي ارتباط باشد به مدرسه

در زمستان به خيابان هاي روز امتحان بيفزايد باران

صد را سدّ راه نكرده ام

حالا هم  نيامده ام به آن روزها

در ترازوي بيمارستان دمر دراز بكشم

بوي الكل و عرق را از كاشي ها بمكم

 

 

قطره هاي باد وزن درختان را به زمين مي دهد

كاج باران اش را به خيابان

برف زنم را به هوا

 

 

كاشكي بغضم را در سفره هاي مادرم نگه داشته بودم

كاشكي گريه هام را به آيينه هاي فيلم ها نفروخته بودم

و كاج را تنها براي ريشه هاش دوست داشته بودم

آه ، من به ارتباط با زمين غذا را خورده ام

 

اشك را بي رابطه ي تو ريختم

 

 

+ در ساعت 13:3/سید مرتضا مرتضایی |

 

 

بر آب هاي ريخته در خيابان

اسب آبي شنا مي كند سر خوش

اي كاش آن ها به اين زمين نه مي گفتند

وگرنه اين لبيك و بله هاي سه گانه

هيچ را انگشت عروس به هيچ مي رود

داماد زمين را نمي تواند

مي اندازد

در ميان زمين هواست كه معلق مانده است

 

بين ازدحام ميوه ها در بازار روز

بيهوده براي كاهو و كلم

غرق مي شود در آب هاي گنديده ي ظهر

آه  ميوه ها رنگ هاي برجسته اند

و آبگوشت اسب ها در آن

درشكه ها ماشين ها را نفرين مي كند

تاير بر شانه هاي اسب سياه

آه ما اَه مي كند

مي گويد بله

و آه مي كند

می گذارد به هیچ      عروس

+ در ساعت 17:53/سید مرتضا مرتضایی |

 

 

 

برداشته ام وسط بيندازم

تخمدان زرد افشاني كند

در ميان ما

 

الا كلنگ زمين را دور مي زند        يك طرفه

و روز روشن مي كند كه مرد شوهرش نيست

روزها براي عشق بازي

شب ها براي نام گذاري

عاطفه ها پوست انداخته روي بچه ها

به مادرم نگاه مي كنم و مثل سيب سرخ مي شوم

جمعي شاعران توضيح اند

بي مادرها حكاك شعرهاي شان

تصورات آدم به گردن حوا

هر كه بردارد

يا كه هر آتش بسوزاندش

پرچمي در ميانه است كه معلوم مي كند دشمن ات كدام

و دوست كه بود

لشگري يك نفره ريشه ندارد     خودي است

پرچم به خودش مي دهد

و اطراف باد مي چرخد

 

شاعران توحيد اند به قله رسيده ها

لگد كوب شهر بالا ندارد

از ما كه نرفت

من كه نه

به آني كه ليز مي خورد

چپي در آب مي نوشد

ريختم

شنا كنيد     شنا كنيد

دور كنيد موج را از اطراف

دايره ي عرفان خفه تا      كرده است

شك كنيد    شنا كنيد

شك كنيد

شنا كنيد

+ در ساعت 21:42/سید مرتضا مرتضایی |