ساعت دیواری ست که راه را بسته است
صبح مادرم
لیوان های خیس آبچکان را روی سرامیک می ریزد
از پرده پنجره
از آفتاب کوچه را
پذیرایی پذیرایی
به اتاقم آورد
چشم می گویم باز به دنیای اطرافم
نور به خورد دیوار رفته است
چارچوب در با طرح زنی و تاریکی اش ایستاده
شنبه از فرط خستگی هالوژن می خواهد
ساعت دیواری روی مچم خراب می شود
از هفته فقط شب هایش
از ماه شنبه ها
جایش را کسی به جمعه نمی دهد
قانعم که یک شنبه بود
و راضی ام که فردا هم باشد
تردستی نیست بکنم بیندازمشان دور
شنبه می شوم یک شنبه می برم
دوشنبه می دوزم
خبر گرفته با وی چه کرده ام
پیغام و بس
تشک ها عمر خواب به شمار می روند
زن بر پرده ی روزایستاده
بی آرایش هنرمندانه اش
رژگونه اش ساختمان های خوابم را
45 درجه
کج
کرده
است