تبليغاتX
آخرین تانگو
 

 

زیبایی ات دری ست

تنهایی ام شهری

آدم ها روی پل

در عصر یخ

ادبیات شعاع آب ها را اندازه می گیرد

پایان بندی شعر را بگذارم برای شما

سراسرِ مهر و آن نگار در پیاده رو

پدید ناپدید شد آفتاب

در حاشیه ی بزرگراه

پشت تیر های سیاه و ساده و

کوره های آجریِ آجرپزی

نه !

این جا نور می میرد

پرواز کن پرنده ی بالا

پرواز کن

کمی از شعرم را می نوشم

شهری که معنایش شبگردی ست

همین جا

خوب می بینید

دایره اش درد می ریزد در پاها

ای شهر

ای غمگین

دری ست که تو باز می کنی

شرم

شکافته ای و می ریزی

ای پرنده

            ای پرواز

              نخواب

سرب ناخن هایم روی شیشه ها ریخت

کاغذی برداشتن و کشیدن

سفر به خطی از کاغذیِ شب نزدیک شد

 

 

+ در ساعت 18:4/سید مرتضا مرتضایی |