تبليغاتX
آخرین تانگو
 

 

سلول های غول پیکر پلاستیک

 

همه اش شعر است

شعری که هیچ گاه در میان شعر دیگری نبوده است

باید به او نامه ای بنویسم

زیر شیراونی های سازمان سلولی قلبش / تنش چیز دیگری بود که

همیشه از ماشین های آتش نشانی برف می بارید

چرا باور کنم را

از ساچمه های اشاره هایم به پنجره ی روشن یک اتاق غلتیده ام در رویایش

آرزو می کنم

آرزوی قلبی در شماره ی ۷۹۷

هیچ سبابه ای در ترانه گان نداشتم

که روی نرده ها ضرب گرفته بودم

باید به او نامه ای بفرستم

چون که چیزی ننوشته ام

یادم  می آید کلمه ای برداشتم و را

 

شعرش تمام شد و از هم جدا شدیم

تنهایی ام این قدر بی رحم نبوده

روی میز

قهوه ای را بار سفید کرده ام

اسمش را باید از آن ها انتخاب می کردم

زیرا که کاغذ رو ی لب های نا موزونم عوض می شود

اگر دو نفر تنهایی است ، سومی هستم

شال گردن هایشان را اگر باریک و پسرانه

من باد هستم

هوای در پنجره اتاقش

نفس های در طرف خوابش

مثلن شاد

شاخه ی خنده

لب شدم در استخوان بندی صورتش

مفتول ها ی تن تناب

من گلاب شنیدم

گل چهار حرف بیشتر نداشت

نا امید و بی نام در چهره اش شکفتم و خدایش را نامیدم

 

 

 

 

+ در ساعت 15:24/سید مرتضا مرتضایی |