تبليغاتX
آخرین تانگو

 

 

ترانه ي خاطره

 

 

چشم اگر تاب برداشته

چشم است

تو وقتي حرف مي زني

چشم هايت را ببند

يك چشمك از كاسه ي روز

قايق ديوانه ي ديگري را غرق مي كند

 

دو روز خواب تو ، قسمت كوچكي از چشم من

روزهايمان را گرفت

قبول داري؟

چند پرنده ي زخمي  جمعه بودند

او آشنايي اش را با تأخير

وعده ي جدايي

شيريني قهر براي عصرانه

 

با ما تلخي خاطره بود

قاهره با شيرين مثل خاطره بود

اسم تو اما هرچه به خاطره ام نزديك بود

قاهره يا قافيه نبود

خاطره بود

من در نزديكي خاطره بودم

كه رويا بود

 

روزها خاطره

با سنگيني ، با تأخير

هرچه بود ، اين نبود

رويا

زيبا

آرزو بود

 

آدم در دنيا

تنها ، ساكت و بيجا بود

اما دروغ بود

غمگين بود

حق اش شايد

همين بود

 

ترانه ، اجبار دائمي آدمي

در بازشدن درهاي كاذب و عظيم

باد در جريان دست ها

قدري كه راهروها

جايي كه پاهايش

خاطره ي لاغر  

قدري از ماه كه نزديك

 

نوك زبانم بود

 

 

 

+ در ساعت 4:47/سید مرتضا مرتضایی |