نسخه ي يكم
از
لج بازي با شب
شب ، لخت مي شود كنار شب
پاهاي بلند ، كشيده ماهيچه هايش را
با لكنت ، هر انگشت خوا ب مي رود
باز ، كمي از پوست آن زن را فراموش كرده ام
كلمه اي از بازويم آويخته
قطره اي از ساعد هايش مي چكد
و قسمت كوچكي از او را جا مي گذارم
سطري كه رو ي كاغذ نوشته ام ، شيوه ي نشستن او را به هم ريخته است
سال ها در آخرين خانه ام حرفي ترجمه نشد
جمله ها بازنگشت
و گورهاي كلمات ، پرانتزهاي بي شمار
بازو به بازوي يكديگر خوابيدند
ساعت ها اين جا در كنار من نشست
سايه اي كه بازي اش بلند شدن بود
همين گونه
شب و روز كلمات را با يكديگر تقسيم كردند