تبليغاتX
آخرین تانگو
 

 

 

نسخه ي يكم

از

لج بازي با شب

 

 

شب ، لخت مي شود كنار شب

پاهاي بلند ، كشيده ماهيچه هايش را

با لكنت ، هر انگشت خوا ب مي رود

باز ، كمي از پوست آن زن را فراموش كرده ام

 

 

كلمه اي از بازويم آويخته

قطره اي از ساعد هايش مي چكد

و قسمت كوچكي از او را جا مي گذارم

سطري كه رو ي كاغذ نوشته ام ، شيوه ي نشستن او را به هم ريخته است

 

سال ها  در آخرين خانه ام حرفي ترجمه نشد

جمله ها بازنگشت

و گورهاي كلمات ، پرانتزهاي بي شمار

بازو به بازوي يكديگر خوابيدند

 

ساعت ها اين جا در كنار من نشست

سايه اي كه بازي اش بلند شدن بود

همين گونه

شب و روز كلمات را با يكديگر تقسيم كردند

 

+ در ساعت 3:16/سید مرتضا مرتضایی |