نسخه ی چهارم
از
لج بازی با شب
پشت به اسکلتم
روی پل
در تابوت
منعکسم در پوست نازک تابلوهای عرضی بزرگراه
پایتخت لاغری که درش مانده ام
پرتگاه روشنی است
و از جهتی دیگر مناسب نیست
قفسم و در خودم شکست خورده ام
شاخه ای خشک می شود
میان دو برگ
شعله ای
سرشار می کند پولک های گوشه ی لبش را
باز در ذغال چشم های این سرزمین کوچک
فوت می کنم