قسمت هايي از مهسا با ماه مشترك است
كه ما به آن شعر مي گوييم
هنوز چسب موهايش طيفي از آسمان به هم ريخته اي است
كه باران اش از ابرهاي دور سرش
تمام سيگارهاي من است
يا مداد سياه هاي پودر شده به شكل كلمات نوشته شده
چه خوب آن روزها دستم توي شاخه هايش خشك نشد
و جوانه هاي هنوز در قلبم
اقاقياي متراكمي اطراف رگ هام شده
شنبه ها را اگر به كليسا مي روم
از مقاومت روزهاي ديگر نيست
او را بدون شماره شناختم
بي حلقه هايي كه بشود او را حدس زد