از استيل بطري در قايق
چند رشته آب جاري است
در سالن اندامش نخي ميپيچد كه قهوهاي است
در كورههاي برنز
ميآيد گاهي پشتبهپشت پوستهاي كه تأمين است
غذاست دلش
طوريكه لبها خطي از تاباش را تا كمر مزه ميكند
تنها وقتيكه شانهام را در آغوش گرفت
از كشوهاي ميزها بوي قهوه
كيف لذتهاي شهر را ميربود
پيادهروي سنگ ها روي نردهها و درياچه را
تصميم نهايي براي تابش انفجاريِ جاده در خروج از ج
از بيشتر صنعتهاي سايهسازي
كدام خورشيد به نفع ما ميميرد؟
باز كن شهرت را تنهاييات را
تاريكي باز روي اتاق ميريزي؛ صفحهاي كه نقرهاي است
راستي،
رويايت چند ميل ميشود؟
ميخواهم خيالبافي كنم با فنجان